پس نوشت:
داغونم.
نوشت:
بی اف سرشو برگردوند ولی کسی رو ندید.برگشت اما تمشک رو هم ندید.به جاش یه پسر دید با موهایِ پرکلاغیِ که کمی زبر به نظر می رسید و تا رویِ چشماش ریخته شده بود.پسر دورِ چشمش رو با یه جور رنگِ سیاهِ سیاه،خط کشیده بود انگار که می خواست نشون بده چشماش اونجا هستند.بینیِ خوشتراش و کوچیک و لبهایِ زیبایی داشت،لبِ بالایی کمی نازکتر از لبِ پایینی بود و رویِ لبِ پایینی دو تا پیرسِ کوچولویِ براق بود .پسر صاحبِ قشنگترین چونه ای بود که تا به حال بی اف دیده بود.پوستِ پسر به طرزِ عجیبی سفید بود شاید بشه گفت می درخشید.پسر لبخندی به بی اف زد و همزمان با لبخند دو تا بالِ بزرگ شبیه به بالِ جبراییل از دو طرفِ شونۀ پسر بیرون زد و به سمتِ بی اف اومد و دورِ بی اف حلقه زد،با اینکار همۀ لباس هایِ بی اف از تنش پایین افتاد.پسر بی اف رو به سمتِ خودش کشید و تا نزدیکِ صورتش آورد.حالا بی اف کاملاً پوستِ سینه هایِ پسر رو لمس می کرد.بی اف تازه متوجه شد که پسر صاحبِ سینه هایی دخترونه هست.پسر بی اف رو نزدیکتر آورد و لبِ بی اف رو به لبِ خودش نزدیک کرد و با نفسی که بویِ شکلات می داد و با صدایی مخملی گفت:سلام بی افِ عزیزم.
بی اف گفت:شما کی هستین؟
پسر گفت:هاملت.
بی اف گفت:مهدی به من گفته بود وقتی شما رو دیدم بهتون تعظیم کنم.
هاملت گفت:برایِ همین تورو با بالهام گرفتم که این کار رو نکنی.
از بینِ پاهایِ بی اف و هاملت،سگِ کوچولویی رد شد و بعد صدایِ صاحبِ سگ اومد که می گفت:سوییتی…سوییتی هرجا دلت خواست برو.
سگِ کوچولو گفت:زود بر می گردم مهدی.
هاملت بی اف رو از خودش جدا کرد و اون رو به فاصله ای نیم متری برد و رویِ زمین گذاشت و بالهاش رو بست و رو به مهدی کرد و گفت:بابک خوبه؟
مهدی خندید و گفت:خوبه مرسی،عزیزم می شه جوابِ بی اف رو بدی؟
هاملت به بی اف نگاه کرد.بی اف گفت:بهشتِ گمشدۀ آرزو وجود داره؟می شه رفت اونجا؟از تمشک که پرسیدم …
هاملت گفت:در بارۀ رابین هود و هیتلر صحبت کرد؟
بی اف با سر تایید کرد.
هاملت گفت:خوب پس گوش کن تا من برات بگم.
…ادامه دارد…
پی نوشت:
8 روز مونده تا 22 خرداد.