دوستایِ عزیز و گل و خوشگل و نازم ،به خاطر فیلتر شدن فعلا توی وبلاگی هستم که این پایین براتون می ذارم آدرسش رو،اگه بیاین خیلی خوشحالم می کنین چون من همیشه چشم به راهتون هستم ،بوسس

http://funeralparadeofrose.blog.com

Advertisements

نوشتن دیدگاه

«آنشب که شانزده ماه داشت: ۶»تقدیم به «آن پسر آمد…آن پسر با گل سرخ آمد+باربد شب+روسپی باکره+رضا شب بین+جعبۀ نارنجی»+دیروز ۲۲خرداد،همین به همراهِ سه قطره اشک.

 

پسِ پسِ پس نوشت:

پسری،باربد ،روسپی باکره ،رضا شب بین و فانتاستیکا دیگه ننوشتن. دوستشون دارم برایِ همیشه.

پسِ پس نوشت:

کاش زنده بودند.همۀ کشته هایِ پارسال…همۀ کشته هایِ سی سال گذشته…همۀ کشته هایِ صد سال گذشته.کاش زنده باشیم.

پس نوشت:

دیشب الله اکبر گفتیم،بی اعتقاد به آیندۀ روشن.

نوشت:

شما جایِ من بودید از اینکه بی اف هی شیشه ای تر می شد و می تونستین پسری رو که پشتش بود رو هی مات تر ببینین تعجب نمی کردین؟جلو رفتم.به چشمایِ سبزی که از پشتِ چشمایِ بی اف دیده می شد نگاه کردم.بی اف هم من رو نگاه می کرد ولی حرفی نمی زد انگار که خودش هم یه چیزهایی فهمیده بود ولی نمی دونست چی شده.چهرۀ پشتِ بی اف لبخندی زد و از پشتِ بی اف اومد بیرون.خندیدم.آرش بود.آرش هم خندید و بی اف متوجه شد کسی پشت ِسرش هست.بی اف سرش رو برگردوند و آرش کمی عقب رفت.از پشتِ شونه هایِ بی اف می تونستم سینه هایِ صاف و پسرونه آرش رو ببینم.اگه تو زیرزمینِ خانقاه رسم بود که لباس بپوشن یقین دارم که لباس به تن آرش عالی وا میستاد چون سینه هاش با اینکه ورزیده بودند اما قلمبه نبودند و لباس خوب به تنش می اومد.گردنِ آرش مثلِ همیشه برافراشته بود و همون لبخندِ همیشگی و البته شیطنت آمیزش رو لباش بود.و چشماش…همون چشمایِ سبز.آرش که حرکت کرد و یه کم عقب تر رفت تازه فهمیدم که برایِ این اون رو از سینه به بالا می دیدم چون اصلاً آرش فقط از سینه به بالا ظاهر شده بود.یعنی کمر و باسن و ساق و کفِ پایی در کار نبود.آرش یه نیمتنۀ زیبا بود که تو هوا شناور بود.شما جایِ من بودین تعجب نمی کردین اگه بگم بی اف هم فقط یه سرِ خوشگل بود؟نه گردنی،نه سینه ای نه هیچ چی فقط یه سر.

سرِ بی اف رو کرد به آرش و گقت:شما آرش هستین؟

آرش خندید و گفت:و بهشتِ گمشدۀ آرزو…هاملت چی بهت گفت؟

قبل از اینکه بی اف جواب بده،یه مردِ زشتِ و قد کوتاه که ریشِ تیغ تیغی داشت و یه جور کاپشن پارچه ای پوشیده بود در حالیکه یه بادکنک صورتی به شکلِ بمبِ اتمی دستش بود از زیرِ نیم تنۀ آرش رد شد و بلند بلند داد زد: ۲۴میلیون رأی درووووووغه؟؟

تا این رو گفت یه هالۀ نور دور سرش به رنگِ سبزِ لجنی در اومد.بعد مرد به صورتِ بی اف نگاه کرد و گقت:تورّم رو رسوندم زیرِ۱۰ درصد هاااا.

هالۀ نورِ مرد لجنی تر شد.مرد به نیم تنۀ آرش نگاه کرد و گفت:ما تو ایران همجنسگرا ندارییییییییییییییییییییییییییم.

یهو هالۀ سبزِ لجنیِ مرد منفجر شد و یه عالمه لجن ریخت رویِ سرش و کلی مرغِ سحرِ زرد رنگ دورِ سرش شروع کردن به چرخیدن و آواز خوندن.خنده ام گرفته بود.مرغِ سحرها می خوندن:دروغگو دروغگو۳ ۶ درصدت کو؟

مردِ قدکوتاه خواست چیزی بگه که نیم تنۀ آرش سیم مردِ قدکوتاه رو از پریز کشید و خاموشش کرد و اون هم مثلِ یه پرِ پیاز تویِ سوپی که در حالِ قل زدن باشه و بجوشه ،با نوسان از تهِ قابلمه بیاد بالا و بره دوباره پایین،یهو رفت بالا و خورد به سقفِ زیرزمین ِخانقاه.

آرش چشمکی به من زد  وگفت:اگه گذاشتن این بی اف جوابش رو پیدا کنه.

بی اف نگاهِ محبت آمیزی به آرش کرد و آرش بهش گفت:

ادامه دارد…

پی نوشت:

اما پسری به من گفت که اینکه اینها دو برابر مردم،مزدور آورده بودند تو خیابون خودش پیروزی بزرگی بود،اونهم تویِ روزی که به قولِ خودشون حماسۀ ملی بوده.

 پی پی نوشت:

تمشک دوباره یه داستان نوشته طلاااااااااااا،البته من همۀ داستان ها و نمایشنامه ها و شعرهاش رو دوست دارم اما این یکی هم در موردِ لایفِ رنگین کمونیه.حیف که وبلاگش فیلتر شده.دلم می خواد بذاره برامون.

Comments (12)

«آنشب که شانزده ماه داشت: ۵»تقدیم به «خشایار»عزیزم+بروبکسِ فشار ،اومدن گفتن:» نوادۀ ر.و.ح الله، سید حسن نصرالله»،آقایِ کر.و.بی که خیلی من بهش احترام می ذارم برگشت گفت:» چنانچه نیروهای خبیث پشت پرده از تکرار این گستاخی ها پرهیز و خودداری نکنند، جفاها، ستم ها و فشارهایی را که به مرحوم حاج سید اح.م.د آقا وارد کردند، همچنین افراد و اشخاصی که برای تحقیر و توهین به فرزندان آن عزیز سفر کرده وصیت دست کاری شده منتشر می کنند، از حوادثی که بر او رفت، برای ملت شریف ایران و همچنین آیندگان روشنگری خواهیم کرد تا عدم صداقت آنها برای مردم ثابت شده و بیشتر بدانند که برای آقایان همه چیز ابزاری است.» و من موندم چهارشاخ و شاید لنگ در هوا که ما که مردم هستیم و برامون هم ثابت شده خیلی چیزها،تا کی باید تویِ کفِ چیزهایی به این عجیب و غریبی بمونیم تا «بیشتر بدانیم»؟مثلاً تا ۲۲ خ.رداد خوبه؟یا صبر کنیم که ۲۳ خر.داد بشه و بعدش که هممون رو گرفتن بردن تو زندان ،کهریزکیمون کردن،و در حالیکه داره باتوم کونمو.ن رو جر می ده ،بشینیم نگاه کنیم به رسانۀ ملی و شما تشریف بیارین روشنگری کنین؟کی وقتش می رسه که چیزهایی که می دونین به مردم بگین پس؟آقایِ کر.و.بی جان…کی وقتش می شه؟چند تا ندا و سهراب دیگه لازمه تا وقتش بشه؟

 

پسِ پسِ پس نوشت:

فیل.تر کردنِ تمشک و اریزرهد رو محکوم می کنم.

پسِ پس نوشت:

مرگ،اگر آسان می بود،و نَ آن طور کِ قبلاً دیدم،مثلِ یک ،بدنِ سِک.سیِ خوش بو و عزیز،مثلِ «بی اف» شاید،تنگ در آغوشم… می کشیدم امشب.

پس نوشت:

یادم نیست که کی و از کدوم خوانندۀ قدیمی ایرانی شنیدم که می گفت:»من از اون آسمونِ آبی می خوام،من از اون شب هایِ مهتابی می خوام»،فقط می دونم که دلم که می گرفت از اون به بعد،این شعر به ذهنم می رسید گاهی و البته خشکیِ چشمم سرسختانه اجازۀ باریدن نمی داد.

نوشت:

خیلی دلم می خواست که بدونم هاملت چه جوابی به سوالِ بی اف می ده.هاملت نگاه کرد به من.لبخندی زد که بویِ شامپاینِ «ماربلا» می داد.رو کرد به بی اف و تا خواست حرفی بزنه سوییتی ،سگِ کوچولوم دوویید و از بینِ بی اف و هاملت رد شد ولی باز برگشت و روبه رویِ هاملت وایساد.هاملت هم یه «قندِ صورتی*» بهش داد و سوییتی گفت:مرسی.

صدا زدم:سوییتی دلت اگه می خواد می تونی جلویِ جواب دادنِ هاملت رو بگیری.

سوییتی خندید و رفت یه گوشه و  عکسِ ساندرا بولاک رو از جیبش در آورد و روش با رنگِ سبز نوشت:

Neda… is …alive

هاملت خندید و گفت:خوب بذار اینجوری بگم،اگه دلت بهشتِ آرزو می خواد ،باید بذاری که اون تورو پیدا کنه.

بی اف گفت:کی؟

هاملت گفت:خودِ بهشتِ گمشدۀ آرزو.

بی اف نگاهی به من کرد و من از دیدنِ بدنِ لخت و زیباش گرمم شد.بی اف گفت:مهدی من نمی فهمم.

خندیدم و به هاملت نگاه کردم.هاملت بالهاش رو باز کرد و پرید.

بی اف باز به من نگاه کرد اما رنگِ چشماش سبز بود.خوب که بهش نگاه کردم دیدم بی اف ،خیلی شفاف شده و از پشتش می تونم چشمایِ سبزرنگِ یه پسرِ دیگه رو ببینم .

ادامه دارد…

پی نوشت:

شاید،بهشتِ گمشدۀ آرزو،همان ناخودآگاه باشه.برایِ رسیدن به ناخودآگاه ،به قولِ هاملت،باید بذاری ناخودآگاه به سراغت بیاد.نکتۀ غم انگیز اینه که وقتی ناخودآگاه حاضر شد،دیگه خودآگاهی و «من» وجود نداره.

پیِ پی نوشت:

برایِ کشفِ مزۀ یک قندِ صورتی،خوندنِ «دنیایِ سوفی» لازمه،مگه نه تمشکِ عزیزم؟

Comments (22)

«آنشب که 16 ماه داشت:4″تقدیم به «آلفو»عزیزم+آزادیِ بیانِ وحشتناکی بر کشورِ ما حکمفرماست؛توجه دارید که وحشت یعنی ترس از تنهایی+هر بار که فیلتر شدیم،وبلاگِ جدید بزنیم،قول می دین؟

پس نوشت:

داغونم.

نوشت:

بی اف سرشو برگردوند ولی کسی رو ندید.برگشت اما تمشک رو هم ندید.به جاش یه پسر دید با موهایِ پرکلاغیِ که کمی زبر به نظر می رسید و تا رویِ چشماش ریخته شده بود.پسر دورِ چشمش رو با یه جور رنگِ سیاهِ سیاه،خط کشیده بود انگار که می خواست نشون بده چشماش اونجا هستند.بینیِ خوشتراش و کوچیک و لبهایِ زیبایی داشت،لبِ بالایی کمی نازکتر از لبِ پایینی بود و رویِ لبِ پایینی دو تا پیرسِ کوچولویِ براق بود .پسر صاحبِ قشنگترین چونه ای بود که تا به حال بی اف دیده بود.پوستِ پسر به طرزِ عجیبی سفید بود شاید بشه گفت می درخشید.پسر لبخندی به بی اف زد و همزمان با لبخند دو تا بالِ بزرگ شبیه به بالِ جبراییل از دو طرفِ شونۀ پسر بیرون زد و به سمتِ بی اف اومد و دورِ بی اف حلقه زد،با اینکار همۀ لباس هایِ بی اف از تنش پایین افتاد.پسر بی اف رو به سمتِ خودش کشید و تا نزدیکِ صورتش آورد.حالا بی اف کاملاً پوستِ سینه هایِ پسر رو لمس می کرد.بی اف تازه متوجه شد که پسر صاحبِ سینه هایی دخترونه هست.پسر بی اف رو نزدیکتر آورد و لبِ بی اف رو به لبِ خودش نزدیک کرد و با نفسی که بویِ شکلات می داد و با صدایی مخملی گفت:سلام بی افِ عزیزم.

بی اف گفت:شما کی هستین؟

پسر گفت:هاملت.

بی اف گفت:مهدی به من گفته بود وقتی شما رو دیدم بهتون تعظیم کنم.

هاملت گفت:برایِ همین تورو با بالهام گرفتم که این کار رو نکنی.

از بینِ پاهایِ بی اف و هاملت،سگِ کوچولویی رد شد و بعد صدایِ صاحبِ سگ اومد که می گفت:سوییتی…سوییتی هرجا دلت خواست برو.

سگِ کوچولو گفت:زود بر می گردم مهدی.

هاملت بی اف رو از خودش جدا کرد و اون رو به فاصله ای نیم متری برد و رویِ زمین گذاشت و بالهاش رو بست و رو به مهدی کرد و گفت:بابک خوبه؟

مهدی خندید و گفت:خوبه مرسی،عزیزم می شه جوابِ بی اف رو بدی؟

هاملت به بی اف نگاه کرد.بی اف گفت:بهشتِ گمشدۀ آرزو وجود داره؟می شه رفت اونجا؟از تمشک که پرسیدم …

هاملت گفت:در بارۀ رابین هود و هیتلر صحبت کرد؟

بی اف با سر تایید کرد.

هاملت گفت:خوب پس گوش کن تا من برات بگم.

…ادامه دارد…

پی نوشت:

8 روز مونده تا 22 خرداد.

Comments (15)